سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

بعد از یک سال دوباره نوشتن سخت است.
البت اینجا دوباره نوشتن سخت است.
اما نوشتن هرگز سخت نیست در حالی که خیلی سخت است.
و اما بعد ...
و خلاصه
یه گروه تو تلگرام راه انداختم! به نام "پارسی‌بلاگی‌ها"
با چندتا عضو خوب هم از پارسی بلاگ و هم از غیر پارسی بلاگ (همونایی که با پارسی بلاگ خاطره‌ها دارند!) .
چه قوانینی! شده بود مثل پادگان، برخی ها گفتن مگه ارتشه و لفت دادن!
چه اهدافی! یه فضای جدید با هم بودن با اعضای پارسی بلاگ بودن و نیز همیشه در دسترس بودن !
توی این چند روز بیش از چند صد خط متن نوشتم که بیشترش خصوصی بود!
راستی جناب مدیر پارسی بلاگ را هم ترغیب کردم که تلگرام رو نصب کنن و بیان تو گروه، البته که ایشون هم منت گذاشته و این کار رو کردن.

و همه اینها برای همین چند روز بود و شاید خواهد بود.

دوست نداشتم اونجا هم مثل 20-30 تا گروه دیگه ای که عضو بودم یا هستم بشه مکانی برای ارسال هر چی!
هرچند ظاهرا خاصیت این گعده‌های مجازی است! و اینم بگم که خیلی ها به خاطر همین حرف های روزمره، گروه را ترک کردن و می دونم یه سری هم که موندن بخاطر رودربایستی بود که باهام داشتن.
همه اعضای گروه رو خارجشون کردم، از اونجایی که دوست ندارم "پارسی‌بلاگی‌ها" رو حذف کنم؛ لذا هنوز هست تا ببینم چی میشه...

به هر حال دنیا جای گذره، غصه نمی‌خورم، شما هم نخور.

 


اویس  |  شنبه 94 خرداد 30  |    رد پا


تصورش رو بکن، بعد از یه شب نسبتا سخت که چندباری از خواب بیدار شدی و باز خوابیدی!
صبح که پا می‌شی تا آماده بشی برای فعالیت روزانه و احیانا رفتن به بیرون از خانه برای [درس، کار و ...]
ناگهان چشمت به میز غذاخوری می‌افته و می‌بینی که سفره صبحانه پهنه و صبحانه مفصلی روش چیده شده .
چقدر هیجان زده می‌شی و خوشحال!

راستی کی اینا رو آماده کرده؟!
کی وقت کرده تا به این سرعت و دقت همه را مرتب و کامل محیا کنه؟!
مگه تو این شبا، اون نبوده که بیش از 2 ساعت متوالی، نتونسته بخوابه؟!!
با چه قدرتی و همتی؟ با چه عشقی؟

و اینست حکایت صبحگاهی ما!
فقط می‌تونم بگم مـمـنـــونــــــم.


اویس  |  یکشنبه 93 فروردین 24  |    رد پا


   1   2   3   4   5   >>   >