پيام
+
[تلگرام]
امروز وقتي صفحه آخر کتاب «وقتي مهتاب گم شد» را بر هم نهادم، سه نکته مرا به خود مشغول کرد: چرايي از بينهايت تاثيرگذاري کتاب بر روحم، دعا از ته قلب براي شادي روح برادران شهيد خوشلفظ، و نيز درخواست صبر عظيم خداوندي براي مادر گرامي اين شهيدان.
و بهخود ميگويم که در معنا، هر ترکش نشسته بر وجود علي خوشزخمها ارزش دريافت هزاران باره طلاي المپيک براي عطش سيريناپذير هر قهرمان را داشته… ولي نه، باز حرفم را خاضعانه پس ميگيرم چون قياس غلط، نابجا و حقيري براي همچو مرداني است. فقط ميتوانم از ته دل و براي هميشه افتخار کنم که در سرزميني زندگي ميکنم که اينچنين قهرماناني نه در افسانه که در واقعيت دارد. و بيشک با خواندن اين کتاب هر ايراني منصفي نيز به داشتن چنين مردان فرااسطورهاي بيادعايي در جهان افتخار خواهد کرد.
دقيقتر بگويم تک تک سطور کتاب «وقتي مهتاب گم شد» براي من نقش استادي را دارد که با اشاراتش از او ياد ميگيرم چگونه آرزومندانه بتوانم راه بيآلايش اين مردان عاشق خدا را ادامه دهم، همچنان که همچون خود، براي دولتمردان کشورم نيز دعا دارم تا فارغ از هر تعلق، اين کتاب را خوانده تا تاثيري عملي براي خدمت بيشتر به مردمان کشور بگيرند.
در آخر فاش از ترس و اعترافم نيز بگويم: ترس دارم که خداي ناکرده و بهواسطه قيل و قالها و به عنوان بندگان ناچيز همين خداوند، دچار اين غفلت و گمراهي بزرگ شويم که راه شهيد خوشلفظها و عملشان را به عنوان يگانه چراغ نجات اين کشور فراموش کرده و از مسيرشان خارج شويم.
و اين اعتراف را دارم که در تمام مدت مطالعه کتاب و آشنايي با روحيه اين مرد بزرگ يعني علي آقاي خوشزخم، رفتار و خاطرات برادر شهيدم بهروز، مرا در تمامي فراز و نشيب ماجراها، همچون قهرمان خاطرات کتاب همراهي ميکرد.
دعا ميکنم باز خدايا روح همگيشان شاد و يادشان گرامي
پرويز پرستويي ..